X
تبلیغات
قصه ی دلم

قصه ی دلم

32

سلام.

خيلي وقته نيومدم بنويسم.

تو اين مدت يه اتفاقاتي افتاد تو زندگيم.

1-انگشت پامو عمل كردم چون ميخچه داشت وحالا راحت شدم.

2-با خانواده مامانم قطع رابطه كرديم.بخاطر يه سري مسائل خانوادگي.

3-امسال تابستونمو دارم الكي ميگذرونم.هيچ كلاسي ثبت نام نكردم اصلا حوصله هيچكس و هيچ چيزيو ندارم.

يكي دوبارم رفتم مسافرت.

حالا فقط بعضي روزا ميرم قدم ميزنم و برميگردم خونه.بعضي وقتا هم با مامانم ميرم خريد.

خداروشكر ميكنم بخاطر داشتن همچين ماماني.

مامان از همينجا بهت ميگم كه تو بهترين مامان دنيايي...خيلي دوستدارم.

4-مامانم يه كامپيوتر جديد واسم خريد...الان دوتا كامپيوتر دارم.

منم پرو شدم و ميگم يه لب تابم ميخوام.

مامانمم كه بهم نه نميگه.

الهي قربونش بشم گفته حتما واست ميخرم.

مامان جونم عمر مني....

5-به اين اعتقاد پيدا كردم همه پسرا مثل هم نيستن.راستش همتون ميدونيد بعد از رفتن منصور چقدر داغون شدم و خب مثل خيلي از دختراي ديگه با پسر دوست شدم....ولي پشيمونم.

منظورم اين نيست پسرا بدن....

تقصير خودم بوده تو انتخابم اشتباهاتي داشتم...

من يه ادم ديگه شدم اصلا به خودم اجازه نميدم بخاطر خيانت يه پسر بهم گريه كنم....

كسي كه واسم با ارزش باشه رو حاضرم جوننم بدم واسش ولي افسوس....

خب هركسي خيانت كنه بايد مجازاتم بشه.

من خيانت نكردم واسه اين حرفم دليل دارم:

دليل:منصور كلا از زندگيم رفت وديگه برنگشت...يعني من حق داشتم به خودم وزندگيم برسم...بخاطر همين با پسر دوست شدم فكر ميكردم با اين كارم خوشيمو به زندگيم برميگردونم ولي اشتباه كردم.

هرچي كه به پسربازي عادت ميكردم بيشتر از خدا دور ميشدم و از خودم متنفر.

خدارو شكر ميكنم هميشه باهامه و بهم كمك كرد دست از اين كار بكشم.

حالا خودمم ويه مامان كه شده همه زندگيم.

6-اين روزا ادماي دروغگو زياد شدن.

خيلي ها فكرميكنن با دروغ زندگيشون بهشت ميشه...

ولي اين يه اشتباهه.

من يه شانس دارم هركسي بهم دروغ گفته به هر طريقي شده اعتراف كرده ومنم بخشيدمش.

ولي بعضي ها هم با دروغاي بعدي خودشونو بيشتر از چشمم انداختن.

از همينجا بهشون ميگم :اون دروغيگويي كه باعث دل شكستنم شده روهرگز نميبخشم.

نفرينم نميكنم.

 

نماز روزه همتونم قبول باشه.

اميدوارم هميشه موفق باشيد.

سر سفره هاي افطار دعا يادتون نره.

دوستون دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 20:23  توسط ملینا  | 

31

سلام.

خداروشکر که هر روز زندگیم داره بهتر میشه و بیخیال غم وغصه میشم

این مدت که نتونستم پست جدید بزارم یه سری کار داشتم. بعداز۴سال از اون محله نفرت انگیز رفتیم

الان داخل یه واحد اپارتمانی هستیم و خیلی محله وهمسایه هامون خوبن.اصلا تو زندگی دیگران دخالت نمیکنن

امتحاناتم شروع شدن و خداوکیلی حسابی درس میخونم که قبول بشم.فقط واسه اولین امتحانم تنبلی کردم و درس نخوندم ولی میدونم که قبول میشم

یکماه پیش حدود ۸تا هنرستان یه نمایشگاه برگزار کردن که هنرستان ما هم شرکت کرده بود.

نمایشگاه مربوط میشد به کارای دستی مهارتهای کامپیوتر.

منم واسه سرگرمی شرکت کردم.

دو روز پیش ساعت۷ صبح مدیر زنگ زد به مامانم و گفت:تبریک میگم دخترتون رتبه اول رو برنده شده

وقتی شنیدم باورم نشد اخه من فقط واسه سرگرمی شرکت کرده بودم ولی از بین ۸تاهنرستان من نفر اول شدم

حالا قراره بعد امتحاناتم یک هفته ببرنم اردو شهرهای مختلف

دعا کنید امتحاناتمو قبول بشم چون قراره مامانم واسم لب تاب بخره و دیگه این کامپیوترعصبیم کرده

یه چندروزیه خیلی به گوشی لمسی علاقمند شدم.ولی مامانم اجازه نمیده بخرم

 

دوستای عزیزم ازتون ممنونم که همیشه بهم سرمیزنید وتنهام نمیزارید

منتظر نظراتونم

دوستون دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 19:10  توسط ملینا  | 

30

سلام.

اين مدت كلي زندگيم تغيير كرده...

خداروشكر دوباره ارامش به زندگيم برگشت.

ديگه هرشب گريه نميكنم و غصه نميخورم.

تصميم گرفتم كه ديگه از گذشتم چيزي ننويسم.

از اين به بعد از زندگي جديدم مينويسم.

خب اول از همه با كلي تاخير سال نو رو به همتون تبريك ميگم.

امسال واسه زندگيم كلي برنامه ريزي كردم و تا الان كه موفق بودم.

جاتون خالي تعيلات عيد خيلي خوش گذشت.

۸۹/12/۲۸حنابندون عموم و۲۹/12/۸۹عروسيش بود.

واسه عروسي كلي قر دادم و خوش گذروندم....

شب خيلي خسته بودم و نتونستم واسه تحويل سال بيدار بشم.

درعوض صبح زود رفتم پيش عموم و زنش كلي سربه سرشون گذاشتم.

شبم كه بزن و برقص راه انداختيم.

۹۰/۱/۵ميخواستيم بياييم خونه خودمون كه ديديم خاله هام(باشوهروبچه هاشون) و دايي هام(با زن و بچه هاشون) گفتن ما هم مياييم باهاتون.

هرچي گفتيم بزاريد ما يه روز زودتر بريم كه بتونيم حداقل پذيرايي كنيم قبول نكردن.

بخاطر همين 5تا ماشيني اومديم.

ساعت12ظهر رسيديم....

حالا همه خسته بوديم و ناهارم اماده نبود.

فكركنم 25نفر بوديم.

مامانمم زنگ زد رستوران و كلي سفارش غذا داد.

ولي واسه شام مامان عزيزم كلي غذاي خوشمزه درست كرد.

حدود يه هفته مهمونا خونمون بودن.

همشونم واسه تابستون دعوتمون كردن كه بريم خونشون.

خداوكيلي سنگ تموم واسشون گذاشتيم.

۹۰/1/۱۳ساعت8صبح رفتيم بيرون ويه جاي دنج صبحونه و ناهارو خورديم. بعد رفتيم پارك 2ساعتي مونديم

بعد رفتيم كنار اب وكلي شنا كرديم.عصرم اومديم خونه و يه كم استراحت كرديم.شام رو اماده كرديم و رفتيم بيرون.اخرشب برگشتيم خونه.

۹۰/1/۱۵رفتم مدرسه وهمون ساعت اول يكي ازدوستام بهم گفت:ملينا ديروز بچه ها كلي پشت سرت حرف زدن و......

منم با صداي بلند گفتم:هركسي جراتشو داره بياد و جلوي خودم درموردم حرف بزنه....تو اين كلاس اگه يه دختر پاك وجود داشته باشه اون منم.

بچه ها لال شده بودن و هيچكدومشون حرف نميزد...

منم همينو ميخواستم كه لال بشن.

الانم كه با خيال راحت ميرم مدرسه و درسمو ميخونم.

با هيچكدوم از بچه ها هم صميمي نيستم و دعا ميكنم هرچي زودتر اين2 ماه هم تموم بشه و ديگه مجبور نباشم هر روز ببينمشون.

خب دوستاي عزيزم امروز به همتون سر ميزنم.

راستي نميدونم چرا قالب وبلاگم عوض شده بود.

منم فعلا اين قالبو گذاشتم.

دوستون دارم.

منتظر نظراتونم.                                                                                   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 18:1  توسط ملینا  | 

29

سلام.

من دیگه هیچ پستی نمیزارم.

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 10:48  توسط ملینا  | 

28

سلام.

از امروز میخوام زندگی کنم……

من گذشتمو فراموش کردم و زندگی جدیدمو شروع کردم….

دیگه هیچوقت از گذشته حرفی نمیزنم....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 9:18  توسط ملینا  | 

27

سلام.

هرچند كه هنوزم افسردگي دارم ولي اومدم كه پست جديد بزارم.

اومدم بازم از زندگيم بنويسم.....

روز اول كه اين وبلاگو افتتحاح كردم نوشتم ميخوام از كسي بنويسم كه عاشقشم.

هميشه هم ازش مينوشتم ولي با گذشت زمان ديگه اسمشم نيووردم.

درصورتي كه فقط ميخواستم از منصور بنويسم اشتباهات خودم باعث شد كه از پسرايي ديگه هم بنويسم..

نميدونم من عاشقش بودم يا نه....

ولي اينو ميدونم در نبود منصور بهش خيانت كردم...

اره......من ملينام...همونم كه ميگفتم عاشق منصورم و هرگز بهش خيانت نميكنم.

ولي خيانت كردم.....

ديگه جراتشو ندارم بگم من عاشقم.....

اخه يه عاشق كه خيانت نميكنه......

هميشه ارزو داشتم كه اين مشكلات تموم بشه و منصور برگرده....

خدايا اينطور عذابم ميدي؟؟؟؟؟؟

اخه چرا؟؟؟؟؟؟

خدايا چقدر دعاكردم بهم برگردنش؟؟؟؟

خدايا ميدونم كارم اشتباه بود.....

ميدونم كه بخشنده اي.....پس اين بندتو ببخش.

خدايا كمكم كن......نزار دوباره مرتكب گناه بشم.

دوستاي عزيزم ازتون ممنونم كه تنهام نزاشتيد و هميشه باهام هستيد.

اين مدت يه مشكلاتي واسم پيش اومد كه بدجور داغونم كرد.

اولين مشكلم بخاطر دوستيم با محمد بود كه بعد از جداييمون بازم دست بردار نبود و همش اذيتم ميكرد.

هرروز زنگ ميزد وتهديدم ميكرد.....فوش ميداد......هرجاميرفتم پشت سرم بود.....شمارمو داده بود به دوستاش و....

من صبرم زياده....كاراشو تحمل كردم وهيچي بهش نميگفتم.

خدا جوابشو داد.....

همونطور كه پيش پسرايي محله گفت:ملينا خرابه......

همونطورم پخش شده كه خواهر ومادر اقا محمد معروفن.

هرچقدر اذيتم كرد نتيجشو ديد.

يه جورايي مامانم فهميد دوست پسر داشتم بخاطر همين يه تنبيه سخت در نظر گرفته واسم.

الان يك هفتس كه نزاشته برم مدرسه....

گوشيمو گرفته......

رابطمو با دوستام قطع كرده....

نميزاره برم بيرون.....

وحسابي گيرداده كه ازدواج كنم.

منم همش ميگم:نوچ.

البته دارم موفق ميشم كه بزاره برم مدرسه ولي كلي واسم شرط گذاشته.

چندتاشونو ميگم:

1-حق ندارم بدون اجازش به كسي زنگ بزنم.

2-حق ندارم با دوستام برم بيرون.

3-حق ندارم داخل مدرسه با كسي صميمي بشم.

4-حق ندارم با هيچ پسري دوست بشم .

5-فقط تا تابستون حق دارم مجرد بمونم و...

منم كه همش ميگم:چشم.

دعاكنيد بزاره برم مدرسه.

خلاصه مشكلاتم دارن حل ميشن.

محتاجم به دعاهاتون.

فداي همتون....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 13:13  توسط ملینا  | 

26

سلام.

زندگیم جهنم شده.....

یه مشکلی پیش اومده دعا کنید که حل بشه.....

دعا کنید که دروغ باشه.......

اگر حقیقت داشته باشه خودمو میکشم.......

هروقت مشکلم حل شد میام.....

اگر تا یکماه نیومدم بدونید که دیگه ملینا وجود نداره........

بحث ابرومه.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 18:45  توسط ملینا  | 

25

سلام.

خداروشكر روحيم خيلي بهترشده.

اتفاقاتي تو زندگيم اقتاد كه تصميم گرفتم ديگه به خودم وزندگيم برسم واينقدر گريه نكنم.

 

1-از محمد جداشدم البته هردوتامون موافق بوديم واسه جدايي.....

اين 21روز كه باهاش بودم خيلي چيزا واسم ثابت شد يه جورايي منتظر بهونه بودم كه زود ازش جدا بشم و خداروشكر جداشديم......دوستيمون خوب بود ولي هوس داشت خودشو وارد دوستيمون ميكرد كه بهترشد جدابشيم.

احمد وشكوفه هنوزم باهم هستن و منم به شكوفه گفتم دوستيتون به من ربطي نداره.....

چندروز پيش با احمد ودوستش دعوام شد....

جريان دعوا:

سه شنبه با محمد رفتم بيرون خيلي هم خوش گذشت و كلي هم گفتيم وخنديديم...

پنج شنبه محمد بهم زنگ زد و گفت امروز نميتونم بيام دنبالت.....منم گفتم اشكال نداره.....

شب بهم مسيج داد وگفت:حالت خوبه؟؟؟؟؟؟گفتم يه كم سرم گيج مياد....

همينو كه گفتم ديگه محمد جواب نداد..كلي بهش زنگ زدم و مسيج فرستادم ولي جواب نميداد.......5روز جوابمو نداد......بدجور عصبي شدم.....از احمدم ميپرسيدم چرا محمد جواب نميده؟؟؟؟؟ميگفت نميدونم....

يكشنبه شكوفه واحمد قرار داشتن.....منم رفتم سرخيابون كه به احمد بگم محمد كجاست؟؟؟؟؟؟

ديدم دوتا پسر با ماشين اومدن.....احمد پياده شد و در عقب رو باز كرد كه منو وشكوفه سواربشيم.....

منم فكر كردم اون پسره كه پشت فرمون نشسته محمده.......وقتي سوار شدم متوجه شدم كه دوسته احمده....

به احمد گفتم:ميشه بگي محمد كجاست؟؟؟؟؟؟

بازم گفت نميدونم.......

بهش گفتم:5روزه كه نميدوني داداشت كجاست؟؟؟؟؟؟؟

گفت از خودش بپرس......

نزديك پارك مونديم و منو واحمد جامونو عوض كرديم(پسره هوسي رفت عقب نشست كه با شكوفه.....)

كم كم بحث منو و احمد شروع شد و دعوامون شد.......شكوفه هم همش ميگفت:ملينا تروخدا بسه....

هوا سرد بود منم شيشه جلو رو اوردم پايين كه احمد سردش بشه.....دوستشم باهام لج ميكرد وشيشه رو ميكشد بالا.......

بهم گفت لج نكن........منم گفتم تو لج نكن هواد خيلي هم خوبه.......

يه دفعه بهم گفت:اميدوارم كه  هيچوقت محمد جوابتو نده......

منم بدم اومد كه دخالت كرده....رو سرش داد زدم و گفتم:خفه شو تا نزدم داخل دهنت.....

ديگه نزديك مدرسه بودیم بهش گفتم همين جا پيادم كن....اونم تا خيابون پشتي مدرسه رسوندم و بعد ترمز كرد وقتي پياده شدم .در ماشينو اونقدر محكم بستم كه شيشه ترك  برداشت........

ولي دلم خنك شد حسابي دوتاشونو عصبي كردم.......

ظهر محمد بهم مسيج داد وگفت:ملينا چرا بزور سوار  ماشین احمد شدي؟؟؟؟؟؟

منم گفتم:اون داداش احمقت پياده شد و در ماشينو واسمون باز كرد حالا من بزور سوار شدم؟؟؟؟

خلاصه با محمدم دعوام شد وگفتم واقعا كه واست متاسفم مثل بچه ها قهر ميكني........

كلي ازم معذرت خواهي كرد ولي فايده نداشت و جداشديم.........

 

2-رابطم با بهاره خوب شد.....اومد وكلي ازم معذرت خوهاي كرد بابت حرفش....

منم بخشيدمش.....

حسابي خوش ميگذرونيم......با هم ميريم كافي شاپ....پارك و.....دوباره صميمي شديم......

 

3-با مامانم اشتي كردم.....

 

فردا تولدمه.......16سالم تموم ميشه و وارد 17 سالكي ميشم.

اميدوارم كه از اين به بعد بتونم درست زندگي كنم.

 

منتظر نظراتونم..

قداي همتون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 15:30  توسط ملینا  | 

24

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

سلام.

خداروشكر زندگيم بهتر شده تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

روز ۱۱/۱۰/۸۹  منصور رو ديدم.سرخيابونمون بود با موتور داشت رد ميشد...وقتي ديدمش دلم لرزيد....

خوشتیپ تر شده بود...با نگاه و لبخندش دیوونش شدم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نميتونم خودمو گول بزنمو بگم دوسش ندارم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منصور عشقمه.........يه عشق كه هرگز بهش نميرسم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دقيقا موقع امتحانات نوبت اول بازم پيداش شده.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سعي ميكنم كمتر بهش فكر كنم ولي كارم شده اينكه هرشب تا نزديكاي صبح تو خيالم باهاش حرف ميزنم...

الان ميشه سيصد و هشت روز كه دارم دوريشو تحمل ميكنم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد.

 

امتحاناتم شروع شدن وتا الان 3تا رو با موفقيت پشت سرگذاشتم.البته محمدم خيلي بهم كمك ميكنه...

چندروزپيش امتحان داشتم.يكساعت قبلش محمد گفت دارم ميام دنبالت...احمدم ميخواد بياد پيش شكوفه..

من وشكوفه هم رفتيم خيابون پشتي مدرسه تا بيان دنبالمون....

خيلي خوش گذشت كلي گفتيم وخنديديم......تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بهش گفتم بزار من رانندگي كنم.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

گفت اينجا خطرناكه....ولي بهت قول ميدم كه يه روز بزارم رانندگي كني ولي بايد قول بدي كسي رو زير نكني.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

كلي سربه سرم گذاشت.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شكوفه واحمدم كه صندلي عقب نشسته بودن وبهشون خوش ميگذشت...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بخاطر امتحاناتم كمتر قرار ميزاريم....كمتر به همديگه مسيج ميديم.....كمتر تلفني حرف ميزنيم......بطور كل داره كمكم ميكنه كه بيشتر حواسم به درسم باشه كه امتحانامو خوب بدم.

خدايي امسال بيشتر درس ميخونم.

شكوفه واحمدم كه با همديگه خوشن.

منم به محمد گفتم باید یه روز بزاری سوار کورسی بشمwww.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.com

 

ديشب يه اتفاقي افتاد كه شوكه شدم...

داخل يكي از پستا گفته بودم كه يه فرشته دارم بهش ميگم داداش...

اين فرشته هر روز وشب تلاش ميكرد كه منصور رو فراموش كنم...ولي متوجه شد كه واقعا نميتونم.

قبل از ماه محرم با يه دخترخانم عقد كرد و ممكنه عيد يا تابستون عروسي كنن(مباركتون باشه)

ديشب  بحثمون شد و طبق معمول با حرفاش بهم فهموند كه اينقدر خودمو با خاطرات منصور داغون نكنم...

بهم گفت:حالا كه به حرفم گوش نميدي وهمش به فكر منصوري پس تنهات ميزارم تا خودتو پيداكني...

وقتي اينو بهم گفت خيلي دلم شكست....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ولي چيزي بهش نگفتم..تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همون پستي رو كه نوشتم:چهارشنبه...سوم شهریور

رو واسش فرستادم داخل وبلاگش و بعد بهش مسيج دادم وگفتم:

حالا كه دوسداري جدابشيم اشكال نداره.خداحافظتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعد از 20دقيقه واسم مسيج فرستاد وگفت:

عزيزم خاطراتت اتيشم زدن...

شوكه شدم كه چطور ادرس اينجا رو پيدا كرده.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بهم گفت از طريق گوگل ادرس رو پيدا كردم.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خلاصه ديشب از اولين پستمو تا اينجا خوند....

تصميم گرفتم پستاي بعديمو رمز دار بزارم چون دلم نميخواد اون فرشته بدونه چه حالي دارم.....

به هرحال ديگه زن داره......

رمز رو هم فقط به دوستايي ميدم كه لينك شدن...پس هركسي لينك نيست بهم بگه كه لينكش كنم.

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

دوستاي عزيزم طبق معمول واسه كارم سرزنشم كرديد.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من همه ی نظرات عمومي وخصوصيتونو دارم كه بيشتر وقتا بهم ميگفتيد بايد يه نفر وارد زندگيت بشه كه شادت كنه و كمتر غصه بخوري وگريه كني......

حالا كه محمد واردزندگيم شده سرزنشم ميكنيد كه كارم اشتباهه و.....

اشكال نداره من ديگه عادت كردم.....

شما هم به غمگين بودن من عادت كرديد......

فقط اينو بدونيد كه خاطرات من واقعيته و دروغي نگفتم.

راستي اهنگ وبلاگم  دقيقا حرف دلمه كه به محمد ميگم....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

منتظر نظراتونم.

فداي همتون

  بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar22.com

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir   بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar22.com     اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 20:32  توسط ملینا  | 

21

سلام.

قرار بود تا یه مدت اپ نکنم ولی امشب اولین شب محرمه.

فدای امام حسین که حتی اسمشم بهم امید میده.

یا امام حسین امسال همه رو به مراد دلشون برسون.

یا امام حسین همه بیمارا رو شفا بده ارزومه این لطفت نصب منم بشه.

دوستای عزیزم  یه چندجمله هست که باید بگم:

۱-چند روز پیش گوشیمو ازم زدن......(الهی که خدا جوابتو بده عوضی.)

۲-حدود یکماه پیش پامو عمل کردم و خداروشکر الان خوب شدم.

۳-حدود دوهفته حالم روز به روز بدتر میشد وقتی رفتم بیمارستان ازم ازمایش خون گرفتن.

یکشنبه جوابشو بهم دادن:کلیم و کبدم مشکل دارن و حالا تحت نظر پزشکم...خدامیدونه کی خوب بشم.

یا امام حسین این دوستای منو به ارزوشون برسون.

محتاجم به دعا.

اپ بعدی رو بعد از تعطیلات محرم میزارم.

فدای همتون.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 23:39  توسط ملینا  |